سیمین سیف

 

روز مادرحرف اول: تقدیم به تمام فرزندان این مرز و بوم که مادران خود را در یک لحظه به غُرش زمین و آسمان سپردند...

به نامت که میرسم حسی غریب و زیبا سراسر وجودم را فرا می گیرد؛ حسی که بُغضی کهنه و قدیمی را برایم تداعی میکند!  بُغضی از جنس پرواز...

روز مادر است و من عاشقانه تو را می طلبم، تویی را که یک شب در عین ناباوری، با یک غرش زمین، به دست آوارها خاک سپردم!

 می خواستم بهترین هدیه ی دنیا را برایت به ارمغان بیاورم اما دستان خالی و این بغض گران، چه چیزی را می تواند ارزانی جای خالی تو کند! بیدار شو از این خوابی که یک عمر گذشت؛ آمده ام تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است... به اندازه لبخند زیبا و بی دریغت... به اندازه محبت مادرانه ات... برخیز و آتشفشان اندوهم را با آبشار مِهرت خاموش کن؛ صبوریم ده که زخم هایم جز با مِهر تو التیام نیابند.

راستی مادر؛ بعد از رفتنت خانه ی کاهگلیمان را از نو با سیمان و آهن، بزرگتر و بهتر ساختند اما من همان خانه ی کاهگلی را می خواهم که سرشار از مهربانی و لبخند تو بود... و تو هم در خانه ی سیمانی خود به خوابی ابدی رفتی! هر دو خانه هایمان ضد زلزله و بزرگتر شد اما دلهایمان تنگ تر...

برخیز به دیدارت آمدم تا روزت را تبریک گویم؛ می دانم که به نظاره ام نشسته ای! بنشین و یک دل سیر، بر قامتم بنگر و مرا خوب ببین؛ من از دیدن تو محرومم اما تو به نظاره من بنشین و بشنو صدایی را که زمزمه می کند خاطرات کودکیش را با تو...

زیاد نمی گذرد از شبی که ماهرانه برایم به تصویر کشیدی ؛ پَر ، پرواز ، و پَروانگی را ... و من زمزمه کنان، غرق باران می خواندم : باز  پَر ؛  قو  پَر ؛  پَرستو  پَر، هر که دارد پَر ؛ پَر ...  و تو آرام، جان سپردی در آغوش خدا و هنوز هم که هنوز است انگشت آرزوهایم روی سنگِ سرد خانه ی ابدی تو  پَر می کشد ...

مادرم روزت مبارک...

حرف آخر:  ...